ماجراهای فندق و خانواده
به رسم قدیم همه ی قصه ها .. یکی بود و یکی نبود . روزی روزگاری تو یه شهر بزرگ ، تو یه خیابون پهن

، زیر سقف کوتاه  یه خونه کوچک؛ یه مامان و بابا که اولش مامان و بابا نبودند  و یه زن و مرد معمولی

بودند با هزارتا  دلمشغولی، زندگی صاف و ساده ای داشتند که یه عالمه مشکلات رنگارنگ توش موج

 می زد.

ماجرای قصه ما از اونجایی شروع شد که زن قصه از خدا خواست تا یه بچه بهش بده که تنهایی اش

پر شه و شبا جای عروسکش بغلش بگیره وبا حرف زدن با اون سنگینی غصه هاش و سبک کنه و اون

با لبخندش بهش جون دوباره بده ... خدا هم فکراش و کرد و دید که نمی تونه به بنده اش نه بگه .

آخه اون رو مهربونی اش خیلی حساب کرده .. پس میون هیاهو و جدال های اون زن و مرد یه

فرشته کوچولو رو مامور کرد تا بره تو زندگی اونا و بهشون امید بده ..

قصه ی ما همون جا اوج گرفت ... فرشته که دنیا اومد شد پادشاه اون زندگی .. تا به اون خونه و

آدماش نظم بده و محبت رو بین اهالی سرزمینش تقسیم کنه !

حالا روزگار زیر اون سقف کوتاه اون خونه کوچک خیلی راحت تر می گذره .. مردمش خیلی خوب

از پادشاهشون حساب می برن .. و پادشاه هر روز بیشتر از روز قبل امپراطوری حکومتش رو گسترش

می ده.




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 فروردين 1393 | 15:06 | نویسنده : عاطفه |

دنیا ، دنیا دورمان کنند ... کهکشانی فاصله باشد .. تو نزدیکترینی ... من با توام !

پس بگذار ، انقدر بوی تعفن ذات بدشان زندگیشان را در بر بگیرد تا به مرز خفگی برسند ، همانجا که بر خلاف میلشان باید باور کنند نامرد یعنی همانی که هستن و نامردی یعنی همین کاری که کردند !

آنوقت من و تو مینشینیم و از روزهایی میگوییم که بی هم ، با هم روزهایمان را گذراندیم .

 تولدت مبارک پادشاهم 💕😘🎂.

 

مامان نوشت : تنها هدیه ای که میتونم به دستای نازنینت برسونم دعای خیرم هست عزیزترینم و به پشتوانه ی این دعا و قطعیت نگاه خدا به دلم بهت قول میدم تو خوشبخت ترین میشی ! 

 


عاطف نوشت : دوستای از گل بهترم ، ممنونم از تک تک پیام های قشنگتون و شرمنده از عدم تایید و بی پاسخی . انشالله که بتوانم با پسرکم این همه خوبی رو جبران کنم و لایق حمایت و مهربونیتون باشیم. حتما در اولین فرصت پیام هارو جواب میدم 😘




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1396 | 23:53 | نویسنده : عاطفه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

تمام





[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395 | 23:51 | نویسنده : عاطفه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستای گلم همون رمز پست قبل فقط به کسانی که نی نی وبلاگی باشند رمز داده میشود نه ایمیل و وبلاگ های متفرقه





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 آذر 1395 | 14:06 | نویسنده : عاطفه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده که واسه چشم ناپاک نامحرما مجبور به رمزگذاری شدم و باعث زحمت . قدم دوستای گلمون سر چشم .





[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 25 آبان 1395 | 23:00 | نویسنده : عاطفه |

پسرک بعد سه روز و دو شب نبودنش برگردونده شد . دایی اش آوردش . عموش با تمام سعی اش بدقولی کرد.

سختی ها تموم نشدن . این روزا درگیر بالا و پایین رفتن از پله هایی هستیم که امیدواریم راه هیچ بنی بشری بهشون نیوفته .

حالمون که بهتر شد تو خونه ی جدید میزبانتون میشیم.

فعلا فقط برامون دعا کنید .


ببخشید که نگرانتون کردیم.

به خاطر بودنتون خدارو شاکرم .

ویژه نوشت : دوستان عزیزم که بنا به شرایط شماره تماسی ازشون ندارم و دوستان گل نی نی وبلاگی برای گرفتن ادرس جدید خونه مجازی پادشاه نظرات و ادرس وبلاگ رو به صورت خصوصی برام بذارن . خیلی دوستتون داریم . حق یارتونقلب.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 18:49 | نویسنده : عاطفه |

سه روز که ندیدمت ! دو شب که تو آغوشم به خواب نرفتی ! شیرین زبونی نکردی ، نبودی که بهانه گیری کنی ... صدای گریه و خنده ات و نشنیدم . تو این سه روز سی سال پیر شدیم . از پا افتادیم . مامانی ولی هنوز نفس میکشم .... هنوز میگم خدایی هست ... دعام پشت سرت .... جان مادر غصه نخور پادشاهم ....

عموت برت میگردونه ! بهم قول داده . چشم به راهتم ... طاقت بیار عروسکم .


بعد تو نیامد چه ها که بر سر من ..... واااااای اگر نیاییی !!!!

دعامون کنید .




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 اسفند 1394 | 9:37 | نویسنده : عاطفه |

از دستم دلخوری ، دلخوری ات از تو ماشین دایی شروع شده ، سر مسئله ای کاملا بی ارزش و شاید از منظر تو بسیار مهم !

اعلی حضرت امر فرمودند که اینجانب به صندلی های عقب ماشین جلوس کنم که به دلیل ممکن نبودن توقف ماشین انجام این امر خطیر اندکی به طول انجامید و همین وقفه ی چند دقیقه ای سیلی راه انداخت از چشمان شما ، خانمان بر انداز ! به این بهانه گیری ، حال خواب آلوده ی شمارو هم تصور کنید و ببینید چه کشیدیم تا مسیر کوتاهمان طی شود و برسیم خانه به امید اینکه آرام بگیرید و فراموش کنید قصور مادر را .

ولی وقتی پس از گذشت دقیقه ها و به هر سازی رقصیدن و عذرخواهی های مکرر آبی از سرچشمه ی رود روان صورتت کم نشد و چشمانت همچنان پر آب مونده بود دلم ریش شد و تیر نهایی را زدم و گفتم : باشه ، تنبیه ام کن !بذار تنهایی توی اتاقت بمونم و به کار زشتم فکر کنم . لبخند محوی روی صورتت اومد و اشاره کردی به درب اتاقت و اشک ها زدوده شد.

داخل که شدم حواسم پیش کتری روی گاز و دم کردن چای بود .. در که بسته شد ، خواستم برای یکبار هم که شده از چشم تو در زمان تنبیه آنجارا برانداز کنم .

در لحظه اول نگاهی اجمالی کردم به اتاق و اسباب بازی های رنگارنگ بالا رفته از در و دیوار ! ولی بعد ... هم قد تو که شدم و به همان اندازه کودک تمام عروسک های قشنگت ،هیولاهایی شدن که دهن کجی میکردن و ماشین ها و تفنگ هایی که گویی آماده حمله بودن . همه چیز به طرز عجیبی وهم آور و ترسناک شد . بغض کردم ! و تازه فهمیدم دلیل زود نتیجه دادن همه ی دفعات این تنبیه چه بوده و چرا هر بار تو زودتر از پیش فریاد یافتم یافتم سر میدادی و می آمدی بیرون و می گفتی : دیگه تکرار نمیکنم ! گریه ام گرفته بود ....

و نگاه خیس تو را میدیدم که از لای در چگونه مرا می پاید .. بغض از سر انگشت پایم بالا می آمد و تمام جونم را احاطه کرده بود .. و اتاق زیبای تو هر لحظه کوچک و کوچک تر میشد و کم مانده بود تا صدای جیغ و داد وسایل را هم بشنوم...

نفهمیدم کی اشکم سرازیر شد . فقط توی مهربانم را دیدم که میپرسیدی : دیگه تکرار نمیکنی ؟ و پاسخت را که گرفتی دستم را کشیدی و رفتیم بیرون .

سکوت جایز نبود. سفت در آغوش کشیدمت و گفتم : دیگه هیچ وقت تنهایی تو اتاق واسه تنبیه نمیری ! از این به بعد دوتایی میریم به کارای اشتباهمون فکر میکنیم .

خنده و گریه هر دوتاییمون قاطی شده بود .


- این چندمین مسیر اشتباهی بود که برای پرورش یگانه گل زندگیم طی کرده بودم.

- این کار محدود میشد به دو دقیقه زمان و فکر کردن به چرایی انجام کار و نتیجه گیری مثبت یا منفی از انجامش و هیچ وقت صرف تنها بودن و اجباری تصمیم گیری کردن توش مطرح نبود.

- این پست حداقل دو هفته پیش نوشته شده بود.




[ موضوع : من و پسرم]
تاريخ : شنبه 10 بهمن 1394 | 12:16 | نویسنده : عاطفه |

با درود و سلام خدمت خوانندگان عزیز , امروز با آموزش آشپزی از شکار تا خوراک در خدمتتون هستیم و امیدواریم با طی مراحل بسیار ساده ای که ذکر میکنیم غذای خوشمزه ای را پخته و میل نمایید محبت.

مواد لازم :

گوشت تازه - نمک - زردچوبه - ماش - عدس - لوبیا - ذرت خام - برگ بو - لوبیا - یادام - روغن - غنچه گل محمدی ( خشک شده ) - ماکارانی و سیر . ( به مقدار لازم )

1 - در ابتدا به جنگل رفته و با نشانه گیری دقیق حیوان مورد نظر را نشانه گیری و متاسفانه (بعله) شکار میکنید .

 شکار

2- کله پاچه حیوان مورد نظر را با مسالمت جدا کرده و آماده طبخ نمایید .

3- نمک را اضافه میکنیم .

4- تمام مواد را با یکدیگر مخلوط کرده و به میزان لازم آب میریزیم .

5- قابلمه را بر روی گاز گذاشته و تا آماده شدن غذای مامان بالا سرش میایستیم و هم میزنیم تا ته نگیرد خندونک.

6- غذا آماده است . نوش جانتان بوس .


نکته های ریز ( فوت کوزه گری ) :

الف ) در تمام مراحل پخت غذا ، اخم به شدت زیاد فراموش نشود ، در طعم غذا اثر بسزایی دارد راضی.

ب ) حتما حیوانات شکار شده را به خوبی بشویید ، چون مطمن باشید همه ی اعضای خانواده بااااییید از آن بخورندسبز.

ج )  به دلیل استقبال از این مراسم مواد استفاده شده را در ظرفی جداگانه نگهداری کنید تا دلتان برای بعضی چیزها کمتر بسوزد چشمک.

د ) این غذا را هم با نان و هم با برنج میتوانید سرو کنید خندونک .




[ موضوع : اولین ها, من و پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 16 دی 1394 | 22:47 | نویسنده : عاطفه |

یلدای 94 هم گذشت و ما 4 یلدار و کنار هم و دست در دست هم گذروندیم .

یه جورایی میشه گفت چهار دقیقه اضافه بر تمام ثانیه های عاشقت بوده ام و دوستت داشتم و بابت همین 240 ثانیه ی اضافه هزاران بار از خدا ممنونم . بس که بودنت خوب و خوب و خوبه بغل!

به افتخار تو و حال خوش خودم و تشویق های همیشگی خانواده ی مادری و پدری کمر همت بستیم و با تن تب دار تو و بهونه گیری های تموم نشدنی ات به کمک هم ژله ی هندوانه ای درست کردیم و دو مدل کیک با تکه های آناناس و پرتقال به قول تو پزیدیم و حُموس پختیم و سربند هندوانه ای و کارت پستال یلدایی درست کردیم و بعد با هم لباس ست کردیم و رفتیم به مقر عشق و انرژی ، خونه ی مادربزرگه چشمک!

ژله هندوانه ای با پوست پرتقال

و سورپرایز اصلی و وقتی رو کردیم که همه هیجان ها بابت خوراکی های خوشمزه و چیدمان کرسی شکل یلدایی فروکش کرده بود . به این صورت که لباس محلی پوشیدیم و قصد داشتیم در شمایل ننه سرما ظاهر شویم و ترانه یلدایی بخوانیم و فال حافظ بگیریم که انقدر ذوق کردند و بالا پایین پریدند بچه ها که کار به پنبه گذاشتن جای موهای طنازمون نکشید و عصا به دست نگرفتیم ولی به جاش پسرک از ذوق شعر یلدا را بلند بلند در جمع خوند و من ضعف کردم از خوشحالی و غرور و تحسینش ! (شب یلدا شده باز / بچه ها خبر خبر - ننه سرما دوباره / برمیگرده از سفر - رو سرش ابر سیاه / رو موهاش برف سفید - کلاغ تا اون و دید / از رو شاخه ها پرید - بابا امشب خریده / آجیل و یه هندونه - مامان مهربونم / فال حافظ میخونه )

بعد هم که خونه مادربزرگ پدری رفتیم و اونجا هم کلی کیف کردیم از دورهمی عموها و بچه ها و دخترای عمه و از همه بیشتر کارهای بامزه ی بچه های قد و نیم قد حاضر در جمع وقت خواندن دعای فرج و باز افتخار کردیم به پسرک آرام و مودب و البته حال ندار خودمانبوس !


عروس نوشت : در یک اقدام فداکارانه - ایثار گرانه - ریسک کننده - در برابر سوال آقای همسر پاسخ بلی دادیم و به منزلشان شرفیاب شدیمقلب. بماند که هنوز دل شکسته ام خوب نشده و چیزی رو فراموش نکردم و همچنان برام همه چی باور نکردنیه و حس میکنم شخصی که دوسش داشتم و نیاز به حمایتش داشتم با کارش تنها و نااامیدم کرد ولی رفتیم دیگه غمناک!!! هم دلم برا پسرک میسوخت و دل نگرانی هاش وقت رفتن به اونجا و هم دل مادر شوهر نمیخواستم بشکنه و شب یلدایی خونه اش سوت و کور باشه زیبا و امیدوارم با این کارم الفت و نزدیکی بینمون بیشتر شه و باور کنن دوستشون دارم.

خوشحال نوشت : آخر شب که خونه بودیم دستامون پر از هدیه هایی بود که ارزش معنوی هر کدوم هزار بار بیشتر از ارزش مادیشون بود. هدیه هایی که حسابی باعث غافلگیری ام شده بود و بار دیگه بهم ثابت کرده بود چقدر برای همشون عزیزم و دوست داشتنی ( آیکون از خود متشکر )زبان.

قابل ذکر میان اعضای هر دو خانواده ( مادری - پدری ) فقط من هدیه گرفتمعینکمحبت.


مامان نوشت : پسرک با بی حالی تمام بیشتر نظاره گر بود بچه های فامیل همه از دم سرما خورده بودن و با ویروس ها و داروهای متفاوت ! یکی عطسه میکرد و یکی سرفه ، یکی تنها تب داشت و یکی فقط آبریزش بینی و ... یکی همه را با هم ( مثل امیر پارسا )دلشکسته .

دختر عمه نوشت : و این هم کاردستی مدرسه  ملیکا خانوم را هم به همراه گلایه های آقای پسرک که چرا به جای بازی با من کاردستی درست میکنی و چرا مامان خودش درست نمیکنه ؟ (قابل توجه مادر ملیکا زبان) و چرا تو اتاق من و چرا ؟ چرا ؟ چرا های مکرر ایشون درست کردیم (باشد تا یادمان نرود پسرک هم آدمیزاد است و جلب توجه میکند و کمی حسادت و ... بماندچشمکمحبت )

 




[ موضوع : خانواده ما, مناسبت ها]
تاريخ : چهارشنبه 16 دی 1394 | 14:07 | نویسنده : عاطفه |

شاخ غول و شکستیم و واسه شرکت تو اولین مسابقه زندگیت کمر همت بستیم .

برنده شدن یا نشدنت مهم نیست چون نه تلاشی میکنی نه رقابت قانونمندی وجود داره ولی همین که بدونی واسم مهمی ، ارزشمندی و لایق وقت گذاری و انرژی گذاشتن کافیه .

خیلی دوستت دارم بهترینم محبت.

هر سیم کارت ، یک رای !


پیشاپیش ممنونیم از کسانی که لطفشون شامل حالت میشه محبت.




[ موضوع : مناسبت ها]
تاريخ : جمعه 11 دی 1394 | 11:54 | نویسنده : عاطفه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد