به رسم قدیم همه ی قصه ها .. یکی بود و یکی نبود . روزی روزگاری تو یه شهر بزرگ ، تو یه خیابون پهن

، زیر سقف کوتاه  یه خونه کوچک؛ یه مامان و بابا که اولش مامان و بابا نبودند  و یه زن و مرد معمولی

بودند با هزارتا  دلمشغولی، زندگی صاف و ساده ای داشتند که یه عالمه مشکلات رنگارنگ توش موج

 می زد.

ماجرای قصه ما از اونجایی شروع شد که زن قصه از خدا خواست تا یه بچه بهش بده که تنهایی اش

پر شه و شبا جای عروسکش بغلش بگیره وبا حرف زدن با اون سنگینی غصه هاش و سبک کنه و اون

با لبخندش بهش جون دوباره بده ... خدا هم فکراش و کرد و دید که نمی تونه به بنده اش نه بگه .

آخه اون رو مهربونی اش خیلی حساب کرده .. پس میون هیاهو و جدال های اون زن و مرد یه

فرشته کوچولو رو مامور کرد تا بره تو زندگی اونا و بهشون امید بده ..

قصه ی ما همون جا اوج گرفت ... فرشته که دنیا اومد شد پادشاه اون زندگی .. تا به اون خونه و

آدماش نظم بده و محبت رو بین اهالی سرزمینش تقسیم کنه !

حالا روزگار زیر اون سقف کوتاه اون خونه کوچک خیلی راحت تر می گذره .. مردمش خیلی خوب

از پادشاهشون حساب می برن .. و پادشاه هر روز بیشتر از روز قبل امپراطوری حکومتش رو گسترش

می ده.




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 فروردين 1393 | 15:06 | نویسنده : عاطفه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده که واسه چشم ناپاک نامحرما مجبور به رمزگذاری شدم و باعث زحمت . قدم دوستای گلمون سر چشم .





[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 25 آبان 1395 | 23:00 | نویسنده : عاطفه |

پسرک بعد سه روز و دو شب نبودنش برگردونده شد . دایی اش آوردش . عموش با تمام سعی اش بدقولی کرد.

سختی ها تموم نشدن . این روزا درگیر بالا و پایین رفتن از پله هایی هستیم که امیدواریم راه هیچ بنی بشری بهشون نیوفته .

حالمون که بهتر شد تو خونه ی جدید میزبانتون میشیم.

فعلا فقط برامون دعا کنید .


ببخشید که نگرانتون کردیم.

به خاطر بودنتون خدارو شاکرم .

ویژه نوشت : دوستان عزیزم که بنا به شرایط شماره تماسی ازشون ندارم و دوستان گل نی نی وبلاگی برای گرفتن ادرس جدید خونه مجازی پادشاه نظرات و ادرس وبلاگ رو به صورت خصوصی برام بذارن . خیلی دوستتون داریم . حق یارتونقلب.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 18:49 | نویسنده : عاطفه |

سه روز که ندیدمت ! دو شب که تو آغوشم به خواب نرفتی ! شیرین زبونی نکردی ، نبودی که بهانه گیری کنی ... صدای گریه و خنده ات و نشنیدم . تو این سه روز سی سال پیر شدیم . از پا افتادیم . مامانی ولی هنوز نفس میکشم .... هنوز میگم خدایی هست ... دعام پشت سرت .... جان مادر غصه نخور پادشاهم ....

عموت برت میگردونه ! بهم قول داده . چشم به راهتم ... طاقت بیار عروسکم .


بعد تو نیامد چه ها که بر سر من ..... واااااای اگر نیاییی !!!!

دعامون کنید .




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 اسفند 1394 | 9:37 | نویسنده : عاطفه |

از دستم دلخوری ، دلخوری ات از تو ماشین دایی شروع شده ، سر مسئله ای کاملا بی ارزش و شاید از منظر تو بسیار مهم !

اعلی حضرت امر فرمودند که اینجانب به صندلی های عقب ماشین جلوس کنم که به دلیل ممکن نبودن توقف ماشین انجام این امر خطیر اندکی به طول انجامید و همین وقفه ی چند دقیقه ای سیلی راه انداخت از چشمان شما ، خانمان بر انداز ! به این بهانه گیری ، حال خواب آلوده ی شمارو هم تصور کنید و ببینید چه کشیدیم تا مسیر کوتاهمان طی شود و برسیم خانه به امید اینکه آرام بگیرید و فراموش کنید قصور مادر را .

ولی وقتی پس از گذشت دقیقه ها و به هر سازی رقصیدن و عذرخواهی های مکرر آبی از سرچشمه ی رود روان صورتت کم نشد و چشمانت همچنان پر آب مونده بود دلم ریش شد و تیر نهایی را زدم و گفتم : باشه ، تنبیه ام کن !بذار تنهایی توی اتاقت بمونم و به کار زشتم فکر کنم . لبخند محوی روی صورتت اومد و اشاره کردی به درب اتاقت و اشک ها زدوده شد.

داخل که شدم حواسم پیش کتری روی گاز و دم کردن چای بود .. در که بسته شد ، خواستم برای یکبار هم که شده از چشم تو در زمان تنبیه آنجارا برانداز کنم .

در لحظه اول نگاهی اجمالی کردم به اتاق و اسباب بازی های رنگارنگ بالا رفته از در و دیوار ! ولی بعد ... هم قد تو که شدم و به همان اندازه کودک تمام عروسک های قشنگت ،هیولاهایی شدن که دهن کجی میکردن و ماشین ها و تفنگ هایی که گویی آماده حمله بودن . همه چیز به طرز عجیبی وهم آور و ترسناک شد . بغض کردم ! و تازه فهمیدم دلیل زود نتیجه دادن همه ی دفعات این تنبیه چه بوده و چرا هر بار تو زودتر از پیش فریاد یافتم یافتم سر میدادی و می آمدی بیرون و می گفتی : دیگه تکرار نمیکنم ! گریه ام گرفته بود ....

و نگاه خیس تو را میدیدم که از لای در چگونه مرا می پاید .. بغض از سر انگشت پایم بالا می آمد و تمام جونم را احاطه کرده بود .. و اتاق زیبای تو هر لحظه کوچک و کوچک تر میشد و کم مانده بود تا صدای جیغ و داد وسایل را هم بشنوم...

نفهمیدم کی اشکم سرازیر شد . فقط توی مهربانم را دیدم که میپرسیدی : دیگه تکرار نمیکنی ؟ و پاسخت را که گرفتی دستم را کشیدی و رفتیم بیرون .

سکوت جایز نبود. سفت در آغوش کشیدمت و گفتم : دیگه هیچ وقت تنهایی تو اتاق واسه تنبیه نمیری ! از این به بعد دوتایی میریم به کارای اشتباهمون فکر میکنیم .

خنده و گریه هر دوتاییمون قاطی شده بود .


- این چندمین مسیر اشتباهی بود که برای پرورش یگانه گل زندگیم طی کرده بودم.

- این کار محدود میشد به دو دقیقه زمان و فکر کردن به چرایی انجام کار و نتیجه گیری مثبت یا منفی از انجامش و هیچ وقت صرف تنها بودن و اجباری تصمیم گیری کردن توش مطرح نبود.

- این پست حداقل دو هفته پیش نوشته شده بود.




[ موضوع : من و پسرم]
تاريخ : شنبه 10 بهمن 1394 | 12:16 | نویسنده : عاطفه |

با درود و سلام خدمت خوانندگان عزیز , امروز با آموزش آشپزی از شکار تا خوراک در خدمتتون هستیم و امیدواریم با طی مراحل بسیار ساده ای که ذکر میکنیم غذای خوشمزه ای را پخته و میل نمایید محبت.

مواد لازم :

گوشت تازه - نمک - زردچوبه - ماش - عدس - لوبیا - ذرت خام - برگ بو - لوبیا - یادام - روغن - غنچه گل محمدی ( خشک شده ) - ماکارانی و سیر . ( به مقدار لازم )

1 - در ابتدا به جنگل رفته و با نشانه گیری دقیق حیوان مورد نظر را نشانه گیری و متاسفانه (بعله) شکار میکنید .

 شکار

2- کله پاچه حیوان مورد نظر را با مسالمت جدا کرده و آماده طبخ نمایید .

3- نمک را اضافه میکنیم .

4- تمام مواد را با یکدیگر مخلوط کرده و به میزان لازم آب میریزیم .

5- قابلمه را بر روی گاز گذاشته و تا آماده شدن غذای مامان بالا سرش میایستیم و هم میزنیم تا ته نگیرد خندونک.

6- غذا آماده است . نوش جانتان بوس .


نکته های ریز ( فوت کوزه گری ) :

الف ) در تمام مراحل پخت غذا ، اخم به شدت زیاد فراموش نشود ، در طعم غذا اثر بسزایی دارد راضی.

ب ) حتما حیوانات شکار شده را به خوبی بشویید ، چون مطمن باشید همه ی اعضای خانواده بااااییید از آن بخورندسبز.

ج )  به دلیل استقبال از این مراسم مواد استفاده شده را در ظرفی جداگانه نگهداری کنید تا دلتان برای بعضی چیزها کمتر بسوزد چشمک.

د ) این غذا را هم با نان و هم با برنج میتوانید سرو کنید خندونک .




[ موضوع : اولین ها, من و پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 16 دی 1394 | 22:47 | نویسنده : عاطفه |

یلدای 94 هم گذشت و ما 4 یلدار و کنار هم و دست در دست هم گذروندیم .

یه جورایی میشه گفت چهار دقیقه اضافه بر تمام ثانیه های عاشقت بوده ام و دوستت داشتم و بابت همین 240 ثانیه ی اضافه هزاران بار از خدا ممنونم . بس که بودنت خوب و خوب و خوبه بغل!

به افتخار تو و حال خوش خودم و تشویق های همیشگی خانواده ی مادری و پدری کمر همت بستیم و با تن تب دار تو و بهونه گیری های تموم نشدنی ات به کمک هم ژله ی هندوانه ای درست کردیم و دو مدل کیک با تکه های آناناس و پرتقال به قول تو پزیدیم و حُموس پختیم و سربند هندوانه ای و کارت پستال یلدایی درست کردیم و بعد با هم لباس ست کردیم و رفتیم به مقر عشق و انرژی ، خونه ی مادربزرگه چشمک!

ژله هندوانه ای با پوست پرتقال

و سورپرایز اصلی و وقتی رو کردیم که همه هیجان ها بابت خوراکی های خوشمزه و چیدمان کرسی شکل یلدایی فروکش کرده بود . به این صورت که لباس محلی پوشیدیم و قصد داشتیم در شمایل ننه سرما ظاهر شویم و ترانه یلدایی بخوانیم و فال حافظ بگیریم که انقدر ذوق کردند و بالا پایین پریدند بچه ها که کار به پنبه گذاشتن جای موهای طنازمون نکشید و عصا به دست نگرفتیم ولی به جاش پسرک از ذوق شعر یلدا را بلند بلند در جمع خوند و من ضعف کردم از خوشحالی و غرور و تحسینش ! (شب یلدا شده باز / بچه ها خبر خبر - ننه سرما دوباره / برمیگرده از سفر - رو سرش ابر سیاه / رو موهاش برف سفید - کلاغ تا اون و دید / از رو شاخه ها پرید - بابا امشب خریده / آجیل و یه هندونه - مامان مهربونم / فال حافظ میخونه )

بعد هم که خونه مادربزرگ پدری رفتیم و اونجا هم کلی کیف کردیم از دورهمی عموها و بچه ها و دخترای عمه و از همه بیشتر کارهای بامزه ی بچه های قد و نیم قد حاضر در جمع وقت خواندن دعای فرج و باز افتخار کردیم به پسرک آرام و مودب و البته حال ندار خودمانبوس !


عروس نوشت : در یک اقدام فداکارانه - ایثار گرانه - ریسک کننده - در برابر سوال آقای همسر پاسخ بلی دادیم و به منزلشان شرفیاب شدیمقلب. بماند که هنوز دل شکسته ام خوب نشده و چیزی رو فراموش نکردم و همچنان برام همه چی باور نکردنیه و حس میکنم شخصی که دوسش داشتم و نیاز به حمایتش داشتم با کارش تنها و نااامیدم کرد ولی رفتیم دیگه غمناک!!! هم دلم برا پسرک میسوخت و دل نگرانی هاش وقت رفتن به اونجا و هم دل مادر شوهر نمیخواستم بشکنه و شب یلدایی خونه اش سوت و کور باشه زیبا و امیدوارم با این کارم الفت و نزدیکی بینمون بیشتر شه و باور کنن دوستشون دارم.

خوشحال نوشت : آخر شب که خونه بودیم دستامون پر از هدیه هایی بود که ارزش معنوی هر کدوم هزار بار بیشتر از ارزش مادیشون بود. هدیه هایی که حسابی باعث غافلگیری ام شده بود و بار دیگه بهم ثابت کرده بود چقدر برای همشون عزیزم و دوست داشتنی ( آیکون از خود متشکر )زبان.

قابل ذکر میان اعضای هر دو خانواده ( مادری - پدری ) فقط من هدیه گرفتمعینکمحبت.


مامان نوشت : پسرک با بی حالی تمام بیشتر نظاره گر بود بچه های فامیل همه از دم سرما خورده بودن و با ویروس ها و داروهای متفاوت ! یکی عطسه میکرد و یکی سرفه ، یکی تنها تب داشت و یکی فقط آبریزش بینی و ... یکی همه را با هم ( مثل امیر پارسا )دلشکسته .

دختر عمه نوشت : و این هم کاردستی مدرسه  ملیکا خانوم را هم به همراه گلایه های آقای پسرک که چرا به جای بازی با من کاردستی درست میکنی و چرا مامان خودش درست نمیکنه ؟ (قابل توجه مادر ملیکا زبان) و چرا تو اتاق من و چرا ؟ چرا ؟ چرا های مکرر ایشون درست کردیم (باشد تا یادمان نرود پسرک هم آدمیزاد است و جلب توجه میکند و کمی حسادت و ... بماندچشمکمحبت )

 




[ موضوع : خانواده ما, مناسبت ها]
تاريخ : چهارشنبه 16 دی 1394 | 14:07 | نویسنده : عاطفه |

شاخ غول و شکستیم و واسه شرکت تو اولین مسابقه زندگیت کمر همت بستیم .

برنده شدن یا نشدنت مهم نیست چون نه تلاشی میکنی نه رقابت قانونمندی وجود داره ولی همین که بدونی واسم مهمی ، ارزشمندی و لایق وقت گذاری و انرژی گذاشتن کافیه .

خیلی دوستت دارم بهترینم محبت.

هر سیم کارت ، یک رای !


پیشاپیش ممنونیم از کسانی که لطفشون شامل حالت میشه محبت.




[ موضوع : مناسبت ها]
تاريخ : جمعه 11 دی 1394 | 11:54 | نویسنده : عاطفه |

سلام سلام ستاره ها به نی نی ها و مامانا ، حالتون خوبه ؟ بعلــــــــــــه ! لبا خندونه ؟ بعلـــــــــــــه ؟ دماغا چاقه ؟؟؟ نخیر ؟؟؟ اِاِاِ چرا ؟ آهان ! یادم افتاد دماغ چاق دیگه مد نیستدلخورزبان !

آقا ما هی میخوایم از روزای تلخ و دعواها و قهرا و پدری که ازمون در اومده نگیم ولی به خدا نمیشه ! مجبور میشیم ! خب چه جوری بیام یهو بگم بعد سه ماه امروز با دل خوش و لب خندون و آرامش رفتیم خونه مادربزرگ عزیزمون تو همون ساختمان معروف چهار طبقه که متشکل از خاله ها و دایی و مادربزرگ جون هست و شما نگید چرا بعد سه ماه چشمک؟؟؟

خب ما هم میگیم بماند زبان! و مثلا قضیه رو باز نمیکنیم ولی خب شما هم زنی دیگه ! مادر هم هستی ! تا تهش میری ! آره خواهر ، فکرت درسته بوس! به هرحال امروز خاله آزاده جونمون صبح علی الطلوع با یه چارقد مشکی و یه دمپایی بنفش خجالت لخ لخ کنان اومد دنبالمون و اجازمون و گرفت و ما مثل دوتا بچه ی حرف گوش کن با پسرک پشت سرش راه افتادیمزیبا و تا خود غروب روز شهادتی متاسفانه خوش گذروندیم و خندیدیم و آخ که چقدر حالمون خوب شدمحبت.

از دیروز براتون بگم که یه جورایی سالگرد عمه ی عزیزم میشد (قمری) و خونه اون یکی مامان بزرگ دعوت بودیم . اونم عین یه بچه کلاس اولی ترگل ورگل دست به دست مادرشوهر جان با بابام رفتیم و دست به دست همون با پسر عمه برگشتیم آرامو اونجا چه حالی کردیم از قرار گرفتن تو جمعی که گرمای محبتشون و ابراز عشقشون تو رو تا عرش میبرن و حس میکنی کنار دست خدا داری آسمون و رصد میکنیبغل . وای که چقدر با آدما بودن و تو جمع بودن خوبه متنظر.

از حال خوب خودم و ماوقع این دو روز گفتم ولی اصل کاری ها مونده ! نکته های تلخ و شیرین من و پادشاهم . بقیه رو هم بخونید پس :

  • بعد از کلی خجالت کشیدن تو این چند ماهی که کلی غصه رو دوش مامان بزرگم گذاشتم و با اون سن و سالش هی کشوندمش اینجا بابت دردسرام و هی ماجرا براش درست کردم ، تونستم آخر مجلس عزاداری دیروز بغلش کنم و بلند بگم مامان خیلی دوستت دارم محبت. غصه نخوربوس . ولی حیف که اون گفت : نخورم ؟ دارم خفه میشم بابتشون مامان دلشکسته!
  • به سارا دخترخاله بازیگوشم میگم موقع بازیتون امیرپارسا رو به تو میسپرم مواظبش باش تا توی رودربایسی دست از سر به سر پسرک گذاشتن برداره چشمکولی پادشاهم با دلخوری جلوم قد علم میکنه و میگه : عاطف ، من و به خدا بسپار ! سارا مثل من آدمه ! تعجبو واقعا متاسفم برا خودم که حتی قد پسر سه سال و نیمه ام هم نمیفهمم غمناک!
  • رفته بودیم با آقای همسر بازار قدیم و داشتیم چایی سفید و سبز و سیاه میخریدیم برای امراض مختلف که شکر خدا کم هم نیستند و آقای فروشنده داشتند از فواید یکی از چای های مذکور میگفت که یک هو گفتم کاش واسه عمه هم بگیریم و تا دستم رو بالا بردم تا متوجهش کنم .... تعجبخطاچقدردرد داره که بعد سه سال هنوز نبودنش رو باور نکرده باشیگریه
  • امروز بعد برگشت از مهمونی وقتی بالا سر گاز منتظر کباب شدن شام ناصر بودم چشمم افتاد به انگورهای آویزون شده ی بالای گاز که الان دیگه یه مویز خوش رنگ و خوش طعم شدن و با خودم به این فکر کردم که کاش میشد همیشه با این دید به زندگی نگاه کنم بی حوصلهو مسیرم و به همین زیبایی و با همین آرامش و خوشمزگی طی کنمزیبا. از غوره بودن و ترشیش و سختی های بچگی و نادونی که در اومدم با زحمتای زیادی که خانواده ام برام کشیدن ، بشم یه انگور خوشگل و خوشمزه که برق جوونی اش چشم همه رو خیره میکنه و لبشون به تحسین وا میشه و پا به میانسالی و پیری که میذارم به همین اندازه وقار و متانت صبوری به خرج بدم و چروک بشم و همچنان خانومی و خوبی و فایده ی خودم و حفظ کنم و از همه مهم تر تو این مسیر هر لحظه که به پایان نزدیک تر میشم درونم شیرین تر و بهتر و دوست داشتنی تر بشه ! مویز شدن هدف خوبیه محبت! روش فکر کنید راضی.

  • همسایه میوه فروش ما که یادتونه ، این بنده خدا یکی از مریدان اعلی حضرت امیرپارساس و ما رو شرمنده میکنن و همیشه لطفی اساسی به پسرک دارن محبت . تو یکی از همین روزای سرد پاییزی موقع گذر از پیچ کوچه به پارسا فرمودن : آقا سلام عرض میکنیم. و پسرک راهش و کشید و رفت تعجبو ما عرق ریزون با اینکه میدونستیم نباید پسرک و مجبور کنیم و مطمن بودیم به ادب و تربیت بچه مون داد زدیم : امیرپارسا عمو با شما بود ، سلام نمیکنی شاکی؟ و ایشون حسابی ما رو مورد لطف قرار دادن تا یادمون باشه هیچ وقت به داده ها و تربیت درست پادشاهمون یقین نداشته باشیم تا اینجوری جلو خاص و عام نشنویم که : این همیشه به من سلام و میگه ! فرقی نداره جواب بدم یا نه ! و خونسرد به پیاده رویش ادامه بده ! تعجبخجالتهیپنوتیزم همینه که میگن خوبی که از حد بگذرد ... ای روزگارغمناک !

دلم هوس بچه ی جدید کردهمتنظر . اونم نه یکی ! دو تا و سه تا و چهار تا محبت! نمیشد یه شب بخوابم و صبح بلند شم ببینم خونمون شده مهد کودک بی حوصله؟ کسی عصای جادویی یا یه وِرد مخصوص ندارهفرشته ؟ 

اوهههههه !!! چقدر زیاد شد ! من شرمنده ! هرکی نخونه حق داره والله ! خوبه نمرده بودم وگرنه چقدر حرف باهام تو گور میرفت ! خدایا شکرت.

یواشکی نوشت : دلم میخواد ناصر مهربون شه ،خیلی دلتنگشمافسوس.

اینم بگم و برم :

مامان خانوما ! اون ماسماکارو بذارین کنار ، یه سر به وبلاگ بچه هاتون بزنید ، اون دنیا باید جواب پس بدین بابت تمام قصوراتتون تو ثبت خاطره های این شیرین عسل ها. از من گفتن دیگه خود دانید بای بای.  

                                                                                     




[ موضوع : خانواده ما, من و پسرم, مناسبت ها]
تاريخ : پنجشنبه 19 آذر 1394 | 23:07 | نویسنده : عاطفه |

از اون پنج شنبه های پاییزی بود که دلم میخواست تمام لحظه هاش و تو خواب بگذرونم . دلایل زیادی داشتم ( داروی آخر شب ، شب زنده داری به خاطر کابوس های مدام پسرک و گریه هاش که از لابه لای حرفاش متوجه شدم به خاطر دعوایی که توسط پدر و پدربزرگش در غیاب من شده بوده ، هوای سرد و اندوهی که از خیلی چیزا تو دلم سکنی گزیده )غمناک.

مامانم زنگ زد و ازش خواستم تا با تماسی که با زنداییم داره دختر 10 ساله اش رو که یه جورایی دختر خودم میدونم به اینجا بفرسته تا همبازی پسرک بشه  و " زهرا " اومد ...آرام.

اولش با چشمای بسته فقط سرو صداشون و میشنیدم و گاهی دست و پام زیر بدو بدو بازی هاشون له میشد و من هی بیشتر خودم و کنج دیوار جمع میکردم و به خاطر دلواپسی مادرانه نمیخواستم محل بازیشون و ترک کنم.

بعد کم کم این بدو بدو ها تبدیل شد به آب بازی و خیس شدن صورتم و عصبی تر شدنم و سکوت بیشترم ... (مثلا خواب بودم ) بعد صدای همزن اومد و شکستن تخم مرغ و خنده های بلند و بوسه های تر پسرک که خواهش میکرد فر و روشن کنم ...

و همان شد که کیک درست کردیم با طرحی خلاقانه و یهویی به پیشنهاد بچه ها که سیب های برش زده هم داخلش گذاشتیم تا ببینیم چی میشه و ظرفای از دیروز مونده رو شستیم و سبد رخت چرک ها رو خالی کردیم و خونه یه جاروی اساسی شد محبت.

حالم خیلی بهتره . بچه ها دارن با آرامش خمیر بازی میکنن. صدای خنده شون میاد و واقعا به خاطر همه چی از خدا ممنونم . که چقدر صبوره و چقدر قشنگ و گام به گام باهام کنار میاد و همه چیز و جوری کنار هم میچینه تا حالم خوب و خوبتر بشه.

زهرا یکی از بچه هایی که با اعتماد به نفس بالایی میگم حق مادری به گردنش دارمزیبا. حالا وقتی میبینم همبازی پسرم میشه و انقدر قشنگ درباره خیلی چیزایی که هیچ وقت فکر نمیکردم زود متوجه شون بشه اظهار نظر میکنه جور خاصی میشمبغل . بزرگ شده . خیلی سال پیش همسن و هم اندازه ی پادشاهم بود. همینجور تو بغلم میخوابید و جای جی جی شیشه میخورد. با اونم رازهای یواشکی داشتم. وقت خداحافظی با هم همدیگرو شارژ میکردیم مثلا (هم و سفت بغل میکردیم و با زبون مکرر صدای ررر در میوردیم) و عادت داشتیم یه یادگاری بهم بدیم تا دیدار بعدی که فقط چند ساعت فاصله شب تا پایان ساعت کلاسام بود . کارت ملی ام یکی از چیزایی بود که زیاد پیشش میموند و آخرشم شیکوندش . گردنبند و دسته کلید و عکس و ... حالا خانومی شده واسه خودشبوس. بزرگتر و خانوم تر هم میشه انشالله و من باز هم با همین عشق نگاهش میکنم و بهش میبالم . ولی ...

خیلی دلم گرفته . چقدر روزا زود میگذرن . بچه ها چقدر زود بزرگ میشن خطا! من از همین لحطه دلتنگ همه ی ثانیه هایی هستم که با پادشاهم گدشته و میگذره . کاش کنترل فیلم کلیک دستم بود و همین جا دکمه ی استپ رو میزدم. خدایا این خوشبختی و ازم دریغ نکن​. من به خاطر حضور پادشاهم تا ابد سجده گذار تو خواهم بودبوس.

- عاطف میدونی بهترین بابای دنیا کیه ؟

نه !

- دایی مرتضی (بابای فاطمه و زهرا و حلما ).

چرا مامانی ؟

- هیچ وقت سر بچه هاش داد نمیزنه !!!

سکوت.


بچه هامون مسافرند....

یه روزی میاد که جای خالیشون تو اتاق بدجور حس میشه
یه روزی میاد که دلتون برای صداش تنگ بشه
یه روزی میاد که آرزو کنی بغلش کنی
یه روزی میاد که دلت برا ریختو پاشاش تنگ میشه
یه روزی میاد که دوست داری تا صبح پیشت بخوابه و تو بوش کنی و تا صبح نگاش کنی
اونوقت میگی...چه زود بزرگ شد
اونوقت میگی چقد عجله داشتم برای بزرگ شدنش
ونوقت میگی کاش کوچیک بود
بیشتر بغلش می کردم
میذاشتم گاهی تو تخت من بخوابه
اون وقتی که صدام می کرد و من سرم تو دنیای مجازی بود
نمیگفتم ، مگه نمیبینی دستم بنده
اونوقت که دنیای مجازی رو همه دنیام کردم
نمیدونستم همه دنیام داره از تنهایی کارتون میبینه
نمیدونستم همه دنیام تو فصل پاییز دلش می خواد رو برگهای خشک پا بذاره و بدوه
من بخاطر دنیای مجازی و تکنولوژی ، دنیای کودکی بچمو ازش گرفتم
کاش هنوز بچه بود
امروز دستشو میگرفتمو باهم روی برگای خشک قدم میزدیم
اون میگفت مامان
من میگفتم جاااااااااااااااااااانم 
.
.
.
اشک نریز... 
اون اینجاست
هنوز بچه است و عاشق بازی با مامان...
بلندشو...برو یه بوسه به دستای کوچولوش بزن
و برو دنیای کودکیش رو زنده کن.

- عطر کیک تمام خونه رو برداشته !جای شما خالی.

غروب پنج شنبه تون کودکانه چشمکمحبت.




[ موضوع : مطالب, من و پسرم, خانواده ما]
تاريخ : پنجشنبه 12 آذر 1394 | 16:49 | نویسنده : عاطفه |

برای همه پیش میاد که ناخوداگاه در یه جمعی که هستن میل و احساس قلبی بیشتری نسبت به یه نفر دارن .

اول - چند سال پیش قبل از بارداری و دوره ی حاملگی توی کلاسم در مهد کودک دختر چشم درشت ساکتی بود به اسم هلیامحبت ! که تاب لحظه ای جدایی از من و نداشت و زمان قضای حاجت هم مثل بچه ای کوچک پشت در دستشویی می ایستاد و من  عجیب دوستش داشتممتنظر. جزو بچه هایی بود که تو خونه هم دلتنگشون میشدم و مدام حرفشون و میزدم. هر روز صبح و عصر بابای دخترک همراهش بود و تو مدتی که تو کلاس کنار هم بودیم فقط دو سه بار مامانش و دیدم و انقدر مشغله داشت که زمانی برای نزدیک تر شدن بهم نداشتیم ولی درباره هلیا با باباش زیاد حرف زده بودم. محل کارش نزدیک مهد بود و زودتر میومد هلیا رو میگرفت و منتظر میموندن تا مادرش بیاد و تا رسیدن اون من با سرویس محل کارم رفته بودم.

شش ماه مرخصی زایمان داشتم و قبل از رفتن به مرخصی تمام تلاشم و کردم تا هلیا با مربی جایگزین اخت شه و صمیمی شن . بعدش تمام مدت ، دلتنگش بودم و گاه خوابش و میدیم و گاه تو بیداری صداش و میشنیدم.

دوم آبان 91 به محل کارم که برگشتم با پسرکی شش ماهه در بغل اولین کسی که سراغش و گرفتم هلیا بود و وقتی شنیدم مدتی دیگه مهد نمیاد واقعا جا خوردم و احساس عجیبی بهم دست دادغمگین. و این دلتنگی و بغض اش تو دلم موند . چند باری با کمک مدیر به شماره های داخل پرونده زنگ زدیم و جوابگو نبودن. آدرس محل کار پدر نزدیک بود و هر روز میگفتم امروز واسه پیگیری میرم و فردا میرم . تا اینکه لابه لای مشغله های دیگه گم شد و مهدکودک جا به جا شد و خیلی اتفاقای دیگه که میدونید غمناک.

درست سه سال بعد از اون اتفاق خواهر شوهر عزیز از اون سر دنیا بهم زنگ زد و گفت : عاطفه تو شاگردی به اسم هلیا .... داشتی ؟؟؟؟

با تعجب و هیجان گفتم آره تو از کجا میدونی تعجب ؟ و شنیدم که بهم سلام رسوندن و اونجان و هلیا هزار ماشالله بزرگتر شده و ممنونن بابات روزایی که کنار دخترشون بودمبوس .

باورم نمیشد . من کجا دنبالشون میگشتم و اونا کجا من و پیدا کردن. انگار یه مشکل بزرگ زندگیم حل شده باشه و حالا دورادور جویای احوالشم و با گرفتن شماره تماس جدید بهشون نزدیکترم و وقت دیدن فیلم جشن های مهد کودک و تماشای دختر زیباروی دوست داشتنی کنارم کمتر احساس دلتنگی میکنممحبت.(1)

دوم - اول دبیرستان مدرسه ای نمونه دولتی میرفتم به اسم هاجر . فقط یکسال تو اون مدرسه بودم و سال بعدش به خاطر انتخاب رشته از اون فضا جدا شدم ولی حضور سه نفر باعث شد هرگز نتونم هیچ روزی از نه ماه تحصیلی سال 79 رو فراموش کنم . اولیش دوستم ندا که بی خبر از هم تو یه رشته مشترک در مدرسه ای خیلی دور تر از منطقه قبلی ثبت نام کرده بودیم و دوستای صمیمی با هم شدیم و بعد از چند روز هم فهمیدیم خونه هامون در یک مجتمع و چند بلوک فاصله با هم قرار داره و سالهاس این دوستی ادامه دارهمحبت. دومین دختری به اسم فاطمه که باهام خیلی صمیمی بود و خیلی راز های مگو با هم داشتیم و بعد از اون سال ارتباطمون کم و بیش ادامه داشت تا وقتی رفتم دانشگاه و از اون زمان تا به حال فقط یکبار تونسته بودم باهاش تماس بگیرم و فهمیده بودم که ازدواج کرده و اولین بچه اش رو باردار بود و بعد شماره اش عوض شد و هیچ جوره نتونستم پیداش کنم دلشکستهو سومی اش دختری به اسم مانا که خیلی دوستم داشت و سر یه قهر و آشتی بچه گونه هیچ نشون و آدرسی نذاشتم ازش تو ذهنم بمونهسکوت.

حالا درست بعد از رد کردن یه طوفان بزرگ و سپری کردن کلی روزای تلخ و ناراحت کننده غمناکیهو تو یکی از دفعاتی که به دنبال پیامای دلگرم کننده و زیبای شما صفحه مدیریت وبلاگ و باز کردم دیدم یه پیغام دارم بدین شرح :

خوشحالم که خوبی و روزهای خوبی را در کنار پسر گل و زیبات میگذرونی دوستت دارم و به یادت هستم همکلاسی صمیمی سال هشتاد هاجر کلاس یک چهار

حال اون لحظه ام قابل وصف نیست و حال زمانی که ایمیل زدم و خواستم تا نشونه های بیشتری بدن و فهمیدم دوست عزیزم فاطمه بوسمخاطب وبلاگ پسرک شده و همین جا بغل گوشمون داره زندگی میکنه و اونم با سه تا بچه ی نازنینمحبت !!! (2)

سوم - حالا به این فکر میکنم که چقدر راحت میتونه این اتفاق بیافته که تو یکی از شبای مهتابی وقتی پسرک داره یکی از خاطرات بچگیش و واسه عشق زندگی اش تعریف میکنه ، دخترک قصه تعجب کنه و بگه اااا ؟ تو همون امیرپارسای وبلاگ به یمن بودنت هرگز دیر نمیشودیتعجب ؟؟؟ اسم وبلاگت جزو دوستان من وبلاگ منه محبت. خاطره ات رو خوندم زبانمامانامون احتمالا هم و میشناختنراضی یا همزمان با هم خاطره های ما رو ثبت میکردن یا خیلی چیزای دیگه زیبا!

یا حتی به این فکر میکنم که مثلا بعد آشنایی و ازدواج و اینا بشینن با هم فیلمای بچگی هاشون و ببینن و یهو هم و کنار هم تو یکی از این فیلمای کوتاهی که ازشون تو  دور همی های نی نی وبلاگی گرفتیم پیدا کننمتنظر ! خدای من ! واقعا از این دنیایی که من شناختم هیچی بعید نیست . حواسمون باشه لحظه ها رو از دست ندیمزیبامحبت.(3)


1- خانواده هلیا دیگه شهروند آلمان حساب میشن و تو یه جمع عمومی با عمه سمیه آشنا شدن و میون حرفاشون از مهد کودکی که هلیا توش بوده گفتن و عمه خانم گفتن زن برادر منم اونجا بوده و اسمم و که میگن همه چی جور در میاد.

2- فاطمه عزیزم از اینستاگرام به ولاگ پسرک رسیده و نمیدونم اینجا َرو میخونه یا نه ولی واقعا بابت برگشتش به دنیام خوشحالمبوس.

3- مامان خانوما تو ثبت خاطره های بچه ها کاهلی نکنید و پیشنهاد میدم یه قرار نی نی وبلاگی بذاریمچشمک.

4- دقت کردین یهویی چه فعال شدمزبان؟

5- آقا من یه سوال دیگه هم دارم ، جریان چیه که تعداد دو فرزندی و سه فرزندی یهو انقدر زیاد شد ؟ منم میخوام  بدونم واقعا ! یهویی بود یا خودتون خواستین یا به گفته رهبر عمل کردین ؟ دارم میمیرم از فضولیخجالت.

​6- یواشکی نوشت :یه وبلاگ دیگه ساختم تو بلاگفا که کل زندگیم توش رو دایره اس.ناصر بفهمه شهیدم میکنه ولی از دفترخاطرات داشتن خسته شدم .

ویژه نوشت : مریم خانوم ، الهه خانوم ، مرضیه خانوم و مونا خانوم مدیونید اگر خجالت بکشید . کرکره وبلاگارو بکشید پایین و بنویسید تعطیلشاکی ! واقعا که عصبانی!




[ موضوع : مطالب, من و پسرم]
تاريخ : شنبه 30 آبان 1394 | 1:22 | نویسنده : عاطفه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد